به تو در این جهان نشددر آن جهان که میرسم...
اگر چه دیر می شود
ولی بدان که می رسم
به فاصله فکر نکن
کمی بمان که میرسم....
اگر چه عمر رفته و
جوانیم پیر شده
به تو در این جهان نشد
در آن جهان که میرسم...
اگر چه دیر می شود
ولی بدان که می رسم
به فاصله فکر نکن
کمی بمان که میرسم....
اگر چه عمر رفته و
جوانیم پیر شده
به تو در این جهان نشد
در آن جهان که میرسم...
گاه دلتنگ میشوم
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها
گوشه ای مینشینم
و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را
و صدای شکستن ها را
و وجدانم را محاکمه میکنم
من کدامین قلب را شکستم؟
کدامین احساس را له کردم؟
کدامین امید را ناامید کردم؟
کدامین خواهش را نشنیدم؟
و به کدام دلتنگی خندیدم
که اینچنین دلتنگم...
نمي دانم از روز هاي نبودنت بگويم ..
يا از شب هايي كه تنها سرگرمي سردي
لحظه هاي خالي ام گوش سپردن به قصه گوي خاطراتت مي شد....
عزيز و دوست داشتني بودي...شايد هنوز هم باشي....شايد هم نه......
هنوز به خاطر دارم روزي را كه از من خواستي به خاطر دوست داشتنت از تو بگذرم...
ومن با تمام سختي از توگذشتم تا بداني دوستت دارم......
و امروز چه زيبا نديدن صدايت عادت ساده اي است براي لحظات گذرايم.....
باورت مي شود تو نيستي و من شادم....
تو نيستي و من مي خندم...
باورت مي شود تو نيستي و من هنوز به عادت قديمم هر صبح با هواي اميد نفس مي كشم...
نه اميد دوباره ديدنت...اميد بي تو زيستن اما شاد بودن.....
حال من خوب است .....خوب تر از قبل...
خوب تر از هميشه...
اين روز ها فهميده ام كه بدون تو هم دنيا زيباست...از كنون تا هميشه....
اميدوارم حالا فهميده باشي كه روزي كه رفتم دوستت داشتم...
اين زيبا ترين دليل بود
![]()

![]()
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
مرد
کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم 
***غروب شد .... آفتاب رفت .....***
افتاب گردان دنبال خورشید می گشت ...
ناگهان ستاره ای چشمک زد ......
افتاب گردان سرش را پایین انداخت ......
اری ...... گل ها هیچ وقت خیانت نمی کنند
***و بر عکس ما آدم ها***

یادته یه روزی بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی
برو زیرِ بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده ...
گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟
گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش میگیره ...
گفتم یه خواهش دارم ؛
وقتی آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...
گفتی به چشم ...
حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ...
و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم می خندی ...

...خیلی درد دارد که بزرگترین ضربههای زندگیات را، از...
...»اعتماد « و »صداقت « بخوری...
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم.
که اينجا جمعه بازار است
و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه مي دادند.
در اينجا قدر مردم را به جو اندازه مي گيرند
...در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان در به در اندازه مي گيرند
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
داره دل میکنه میره بهم میگه پشیمونه
خدایا عاشقم کردو حالا از بودنم سیره
دل بی رحم اون حالا یه جای دیگه ای گیره
خودش با من نمی مونه میگه قسمت ما اینه
میذاره گردن تقیر گناهش رو نمی بینه
چه سال نهضیه امسال چه روزای بدی دارم
آهای تقویم پر پاییز ازت بیزار بیزارم
توتعبیر کدوم خوابی؟؟؟کدوم کابوس بی پایان؟؟
چقدر دل می بری ساده ؟؟چقدردل میکنی آسون؟؟
کدوم مهمون ناخونده منو از قلب تو رونده؟؟
نگاهت رو کی ازم دزدید؟؟دل من را کی سوزونده؟؟
خودش بامن نمی مونه میگه قسمت مااینه
خدایا عاشقم کردو کنار من نمی مونه...

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
رویای زیبای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
تیری از ناوک مژگان به روانم زد و رفت..
خواست یادم بدهد اینکه ندارم او را.....
برگی بر دفتر تنهایی شبانم زد و رفت....

هنوز عاشقم با اينکه عشق برام يه کابوسه . . . هنوز عاشقم با وجود اينکه عشق برام يه شکنجه است . . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اينکه عشق يه بازيه من اين بازي رو دوست دارم . . . چون هم بازيه من تا اخرش مي مونه و منو دوست داره . . . با اينکه عشق زود گذره ولي من گذر اين لحظه ها رو دوست دارم چون مي دونم زندگي و عمر زود تر از عشق به پايان مي رسه. . . صادق باش اي عشق جاودان . . . لايق باش . . . لايق اين دل پر از درد من باش مي دونم که تو لايقي . . . مي دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکي کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بيشتر از اوني که فکر کني . . . يا تو قصه ها بخوني . . . بايد به حرف اونايي که مي گن عشق براشون بي معناست بي توجه بود . . . عشق تو اين دور و زمونه نيست ولي من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن ديوونه ام.....
لبخندت تنگ تنهایی را ترک داد از لمس حضورت آنقدر لبریز شدم
که یادم رفت چقدر مانده تا پرنده شدن با دل به زمین خوردم و دوباره شکستم
در سکوت جاری اشک مسیر همیشگی اش را روی گونه ی احساسم خراشید
سبزترین نگاهت مرا در آغوش فشرد و ...
رویا تمام شد دوباره من بودم و واژه های بی تویی ...

دلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من


دل سنگ تو را آه بهم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه بهم می ریزد
هرچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه ی کوتاه بهم می ریزد
آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک آه بهم می ریزد
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است آخر،
خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ گفت
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
اینا رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقت رو پس کی شنفته
تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ
اینکه میگن میشکنی ،رنجم میدی بگوکی گفته
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بها بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرف های زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش
جلوی حرف ناصواب بنده زبونش
آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور…
يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت
میشه خدا رو حس کرد تو لحظههای ساده
تو اضطراب عشق و گناه بیاراده
بیعشق، عمر آدم بیاعتقاد میره
هفتاد سال عبادت یکشب به باد میره
وقتی که عشق، آخر، تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق، عاشقتر از همیشه
هر چی محال میشد، با عشق داره میشه
عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبهس
از لحظههای حوا، هوا میمونه و بس
نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصهتو از نو نوشته باشه


عشق دروغی بود که در تمام این سالها باورش داشتم
وچه تاوان سنگینی داشت این اشتباه کوچک.......
چرا با آنکه میدانم نصیب من نخواهی شد
عجب با تار و پود جان برایت خانه میسازم
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو بگویم هر چه بادا باد...؟؟
ای وای اگر دست خودم بود چه می شد
مقصود دلم مهر و وفابود چنین گشت
گر مقصد من جور و جفا بود چه می شد
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود،
روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟
- نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم -
قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید،
شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

وقتی که دیگر رفت...
من به انتظار امدنش نشستم
...وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
...من او را دوست داشتم
...وقتی که او تمام کرد
...من شروع کردم
...وقتی
که او تمام شد...من اغاز شدم...و چه سخت است تنها متولد شدن
...مثل تنها زندگی کردن است
...مثل تنها مردن
...
دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم منتظر لحظه اي هستم که در کنارت
بنشينم سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ريزم منتظر لحظه ي مقدس که تو را در آغوش
بگيرم بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هديه کنم اري من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را مي ستايم......


را در پس جاده هاي جواني گم کرده اي . ولي باز هم پذيرايت خواهم بود.
اگر چه فانوس قلبم سوسو مي زند و تکه هاي شکسته قلبم
که تو سالها پيش با بي رحمي آن را شکسته اي با يک اشاره از هم خواهد پاشيد
ولي باز هم پذيرايت خواهم بود . پس از آمدنت
در زلال چشمانت خيره خواهم شد و به تو خواهم گفت:
که سالهاي زيادي را به انتظارت نشسته ام ....


تنهایم
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خواندم
برای برگشتن تو به انتظار ماندم
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بودم
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشاندم
به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو
هر چه نیاز بود و هست از در خانه راندم
اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سایه شدی
به جرم ان داغ عطش بر لب خود نشاندم
گناه از تو بود و من نیازمند بخششت
چرا که من از ابتدا تو را ز خود نراندم
گناهکار هر که بود کیفر ان مال من است
به جرم ان داغ عطش بر لب خود نشاندم
گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رساندم




سکوت، سکوت کردي سکوتي تلخ سکوتي که حتي نگفتي براي چه از کنارم مي روي؟؟
با رفتنت بغضم ترکيد و سکوتي که آن همه مدت با من بود شکست .....
آنقدر اشک ريختم تا قلبم کمي آرام گرفت ....
چون تازه فهميدم تو را در کنارم احساس نمي کنم هميشه چشمانم به در بود...
تا روزي بيايي تا اين سکوت لعنتي بشکند و به تو بگويم چقدر دوستت دارم ...
و به داشتنت در کنارم احتياج دارم روزها و ماهها مي گذرد...
اما باز هم ياد و خاطرت در ذهنم هميشه زنده است!!!
لحظه اي که بار سفر مي بستي آهي از ته دل کشيدي و گفتي روزي برمي گردم
ولي سالها از آن روز لعنتي مي گذرد اما هنوز هم برنگشتي...
و خبري از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...
تو اگر مي خواهي روي ...رو!! ولي بدان که من ،ماندگارم
من که می دانم تو هرگز باز نخواهی گشت واین یک امید واهی است که من به خود میدهم
تو الان در کنار رقیب من روزها و شبهایت به خوشی میگذرد ولی من همچنان چشم براه تو...
....ولی تو دیگر باز نخواهی گشت.... ![]()

به ياد آن شب هايي که ستاره اي پيدا کردم و اسم تو را روي آن گذاشتم .
باز نگاهم به آسمان خيره شد و اسم تو را صدا زدم ، ولي هيچوقت صدايي از تو نيامد .
بمان همان جايي که خنده هايت بهاري اند و اشک هايت پاييزي و من اينجا در گذشته
تو فراموش شده ام و آلبوم خاطراتت را ورق مي زنم .
گله اي ندارم براي تنهايي ها و اشک هايي که تو را صدا مي زنند .
تو بگذر و برو براي هميشه با همان چتري که از زير بغض باران مي گذرد .
و من سوختن و ساختن را انتخاب کرده ام و باز هم موردي نيست و باز بغض ها مي شکنند
و ما در اشک خود را پيدا مي کنيم . راست مي گفتي من همان عروسک تنهايي هاي تو بودم ...


به آسمون نگاه كن، براي ما مي باره
براي ما كه امشب جدا شديم دوباره
توي خونه اي كه نيستي چه سخته بي تو بودن
زمونه ي لعنتي تو رو گرفته از من
سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت
بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت
نگو جدايي ما بازي سرنوشته
نگو كه قصمونو خود خدا نوشته
اون همه خاطراتو چطور فراموش كنم ؟
تو رفتي و نديدي اون كه شكسته منم
سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت
بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت
به من نگو كه گريه تلخه شگون نداره
نگو بزار آسمون به جاي ما بباره
اون كه شكسته منم سرت سلامت عزيز
به ياد عشقمون باش تو فصل زرد پاييز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستن دستات بدون حتي نوازش
ميدونم كه خنده داره واسه تو گريه ي دردم
ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم
ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم
پيش همه ي بدي هات چه جوري بازم صبورم
ميدونم واست سواله كه چرا پيشت حقيرم
دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم
ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم
ميدوني واسه چي از تو بد ميبينم و ميخندم
تا نبيني گريه هامو هر دو چشمامو ميبندم
چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي توي رگهام
ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
ميدونم يه روز مي فهمي روزي كه دنيا رو گشتي
من چه جوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي
♥
♥
تموم خاطراتت یادم میاد
یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد
اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم
آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم
فکر تو یه لحظه از سرم نمیره
من میگم میمونی اما دل میگه میره
نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه
میدونم تو میری مهرم حروم میشه
بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه
تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه
می دونستم میری و تنهام میزاری
تو که از حال دلم خبر نداری
می دونستم آخرش این جوری میشه
یکی مون تنها میمونه واسه همیشه
((اون یکی منم))
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟
که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟
چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و
آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست.. ..
در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد
درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي...